نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
amiree

 

پنجشنبه، 31 اردیبهشت، 1383
به اميد ديدار...

 

يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه... فادخلي في عبادي وادخلي جنتي...

آن هنگام به اهل ايمان خطاب لطف مي رسد كه اي نفس مقدس و آرام با ياد خدا ...هجرت كن به سوي خدايت كه او راضي از عمل هاي تو و تو خشنود از نعمات بي پايان خداوند تبارك وتعالي.... چه هجرتي از اين لطيف تر مقدس تر و چه تولدي پاك تر و ناز تر ..هجرتي كه نه بوي خون دارد نه غربت ، ديگر غريبي ندارد، همان غريبي  كه سالها انسان هاي بزرگ  آمدند و از آن به خود پيچيدند و ناليدند،همان غربتي كه نوزاد تازه متولد شده نسبت به دنيا دارد و آن همان غربتي است كه مردان و زنان سالخورده هم نسبت به دنيا دارند واين هجرت  فقط عشق است و عشق و بزرگترين نقطه عطف ...

اين آخرين متن اميري هست .. شايد بخواهم راستشو اعتراف كنم، فكر نمي كردم آخرين نوشته اميري رو لمس كنم و فكر نمي كردم خودم به عنوان آخرين نوشته  قطعي اين رو قلم بزنم و مدعي شوم ،  شايد هر بار كه اميري آپديت مي شد غزل خداحافظي را درآن  مي ديدم اما باز با خداحافظي جديدتر خداحافظي ها را با اميري مي پيمودم...

هميشه بايد هر چيزي كه خلق مي شود به هر جايي كه مي رسد، خالقش را هرگز فراموش نكند ، هميشه پيوسته، ابتدا و مبدا خود را به عنوان مقدس ترين و پاك ترين نقطه عطف خود نگه دارد ، و در مقصد  به مبدا خود متعهد باقي بماند و نظام اصيل خود را بپرستد و فلسفه و اصول مخلوقات اين است ، من به اين قانون عشق مي ورزم....

خالق اميري من نيستم ، شايد من چنين وب لاگي را با اين اسم مي نوشتم  اما خالقش اون حسي هست كه او را اميري ناميد و حال گويا مقصد است كه بايد برگردم به مبدا ....

شايد كوچي ! باشد چون قرار نيست ننويسم ... شايد اين خداحافظي بر خلاف ظاهرش  باشد، چون فقط با اميري خداحافظي ميكنيم با اين قالب با اين هويت غريب و غمگين اميري كه در زير غباري خاك  مهو است ، با تمام اين شخصيت سالها آرام.... سالها گريان و سالها مسكوت ... اسمش خدا حافظيست اما( بي نقاب)  فقط با 1 نفر خداحافظي مي كنيم وآن هم  خود اميري ....

چون خودم قصد ننوشتن را ندارم از اين به بعد امير حسين وب لاگش www.rasanic.com/hejrat آدرس هست  ..... 

و با ... اميري را مي گذارم تا باشد بماند ، بگذرد و ببيند كه .....

از تمام مخاطبين عزيزي كه بارها گفتند چقدر غمگين مي گويم مي دانم و ببخشند البته اين ذات درد و غم وقتي رخنه كند، درون آلبوم زيباي عميق چشم باز كردي... اميري يك چيز رو براي من آرام ثابت كرد : آنكه ما را عاشق خود كرد مرد......

شايد هر روحي كارش به پايان نرسد واونقدر بزرگ باشد كه تا بي نهايت با اين روح هجرت و رجعت كند اما هستند كساني كه با كردارشان روح در بازه زماني عمر خودشان از آنها كات مي شود و اونها  لايق روح الله نيستند...

بگذريم تا بگذرد كه گذشتني است.....

 

سكوتي از صداي بي صدايست

                              نوائي از نواي بي نوائيست

نداها از صداي بي ندائيست

                              شمارش از شمار بي شماريست

خدايان از صداي بي خدايست

                               وصالم از وصال بي وصاليست

سرودم از صداي بي سروديست

                                  نمازم از نماز بي نمازيست

حضورم از صداي بي حضوريست

                         صدايم از سكوت و بي شفايست

نيمه آخر، حرف آخر رو مي نشينيم پاي سنگي  مملو از... كه به ياد او اولين متن اميري را نوشتم با ياد او هم به پايان مي رسانم .......

شايد خواندن حمد و سوره ای... 

 

 و...اميری هم زير سنگی آرام گرفت....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



پنجشنبه، 3 اردیبهشت، 1383
بهارم....

اومدم شروع کنم و بنويسم در باره موضوعی که ۱ ماهه به اون فکر ميکنم ديدم اين بار اولين نوشته سال ۸۳ اين وب لاگ اميری هست پس چند جا متن به جا ديدم و گفتم بگذار دقيق بهارم را بيارم من درون گونه ای سرخ از سيلی....

منم با این دلم بس تنگ
صدایم کهنه، نایم دور، بد آهنگ
منم با هاژه های ژاژ خود
آن صنعت دلاله را آژنگ
نمی نالم نمی نالم من از تقدیر
خواه خندد، خواه پیش آرد مرا نیرنگ."


بهارم
نازنینم
هدیه ای دارم برایت لیک
می دانی؟
کهن آیین و دیرین رسم ما این است(!)
از آنچه خود بدست آورده ایم و زانچه بخشیدندمان، آری
هر آنچه هست،
پیش آریم عزیزی ار بیاید گاه مهمانی.

هفت سین آورده ام، درویش وش تحفه، برای گام هایت سبز
می دانی،
به جان تقدیم می کردم گرم چیزی دگر می بود اندر نزد

هفت سین ام...

هفت سین ام سوزن است و سوزش زخم است و سیخ و سنبه و ساطور و سنگ و سود
وان طرف تر آتشی با شعله ای پر دود
چه گویم - آه.........
که بی شرمانه می سوزد قبای هستیم را تار، با هر پود..............
همین است و جز این دیگر ندارم هیچ.........
همین است آنچه بخشیدندمان محتال عجوزان سیه کردار مکر آلود...........
در آن پیژامه هاشان زر - به رنگ روی ما
وان جامه هاشان سرخ - ما را خون
نگه کن تا بیابی از کدامین بود می گویم سخن - خود کو شدی نابود.......................

بهارم.
نازنینم..
دست بردار از دلم
برخیز
چرا گویی سخن با من تو از پروا و از پرهیز؟

به لب ها فاش می خوانم:
بهار! آمد بهار! آری!
ولی در دل به خود گویم:
مکن باور، نمی دانی؟
بباید کرد فریادی چنین، باری:


زمستان است.
زمستان است.
زمستان است.............


وای! چهار ستون این خانه بلرزد سخت از این فریاد
امان از صید، از صیاد
می ترسم؟ خدایا داد از این بیداد....
چه باید کرد اگر در دین حرام است اینچنین فریاد
درون سینه ام، آخر
هزاران یاد شیرین است و با هریک، یکی فرهاد
که با هر ضربت تیشه به پای سنگ کوه سینه ام، خواند چنین ناشاد:

آه، این خانه - چه گویم، وای!
خود ویرانه است از پای.

و حال اينک
قصه است این، قصه، آری قصه درد است.
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است.
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست.
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست.
این گلیم تیره بختی هاست.
خیس، خون داغ سهراب و سیاوش ها
روکش تابوت تختی هاست

فعلا... امير(فاصله)....



جمعه، 29 اسفند، 1382
هزاروسيصدوهشتادودو.۱۳۸۲

بسم الله الرحمن الرحيم.

خواست شيطان بد کند با من ولی احسان نمود

سرد،آروم،خفت با ما...... گفت : بگذر،ما نمانيم،اهل راهيم..... گفتم: باشد ،ما نخواهيم خاطره را..... گفت : باشد ،اين که چوبش بود، زخمش پس چه شد!.... گفتم : يار بس کن زخمش سوز دارد ..... بی نصيبی بهتر است ... گفت : نه ، سوزناکی  بهتر است تا بهار آيد بهاری که نه قانونی ، نه مژده نه سرآغازی....بهارآيد بهار آيد بهاری بی مثال آيد  .... سزاوار دلی آواره و غمگين .... حال چند سالی نشستم تا بيايد، تا نيايد نا اميدی، تا بيايد ...........

فردا با تحويل سال چند تا چيز فرق می کند :

عدد ۱۳۸۲ به ۱۳۸۳ تغيير نام پيدا می کند، درختان شکوفه می زنند ، هوا بهاری می شود، عدد ۱۳۸۲ با تمام اتفاقها می رود به فراموشی و بعد از مدتی به تاريخ ...مثل هميشه کارهای نا تمام عدد ۱۳۸۲ و ...

مهمترين نکته اين است که آيا عدد ۱۳۸۳ هم همين کار را به سر ما می آورد ...کاش ميشد تمام اين اعداد يک عدد شود که بتوانيم روزی فريادهايمان را سر آن عدد بزنيم و حال چه سخت است متهم کردن... باز از واژه اميد ، وام می خواهيم تا بتوانيم ادامه دهيم و فراموش کنيم و فراموش نکنيم....

سال خوبی را برای شما آرزو می کنم...

و باز التماس نجات از مقلب القلوب الابصار،مدبرواليل و النهار،محول الحول و الحوال....

يا علی.

فعلا...امير(فاصله)



پنجشنبه، 18 دی، 1382
ديوانه کنی و هر دو جهانش بدهی!!!

دربم ما ياری از ما رفته است

                           داغ او افسانه مردم شده است

 

آه.. اينجا هر کسی در جستجو است

 

                         در همه شهر از شقايق گفتگو است

سايه ای می ماند از ياران ما

 

                          شبنمی می ماند از باران ما

قصه ای از زندگی لرزيدن است

 

                           داغ ليلی ، داغ شيرين ديدن است

 

 

 

 

 

 

 

 

دامن خود بر بلا گسترده ايم

 

                          ما دل خود با بلا پرورده ايم.

 

سلام ...

خيلی  اعلام علت نوشتن دوباره ام لزومی  ندارد.... فقط همين :

 

گفت معشوقی به عاشق کای فتا

                                  تو به غربت ديده ای بس شهرها

پس کدامين شهر زآنها خوشتر است

                                  گفت آن شهری که در وی دلبر است

هر کجا باشد شه ما را بساط

                                  هست صحرا گر بود سم الخياط

هر کجا که يوسفی باشد چو ماه

                                   هست  جنت گر بود در قعر چاه

هر کجا تو با منی من دل خوشم

                                  گر بود در قعر چاهی منزلم.......

به پيشگاه ولی عصر تسليت و خدای تبارک و تعالی را شکر واز او نجات می جويم.

 و در آخر : حق نبود، حق همی خواست که چنين زار شديم....

فعلا... امير(همان فاصله)



سه‌شنبه، 2 دی، 1382
آنکه ما را عاشق خود کرد مرد!...

خسته ام از آرزوها ..... آرزوهای شعاری......

 

شوق پرواز مجازی..... بالهای استعاری.....

 

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن....

 

خاطرات بايگانی................. زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگين .......... پله های رو به پايين

 

سقف های سرد و سنگين .... آسمان های اجاری

 

با نگاهی سر شکسته......... چشمهايی پينه بسته

 

خسته از درهای بسته.........خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خميده ........... ميزهای صف کشيده

 

خنده های لب پريده ......... گريه های اختياری

 

عصرجدول های خالی...... پارکهای اين حوالی

 

پرسه های بی خيالی....... نيمکت های خماری

 

رونوشت روزها را روز و شب تکرار کردن....

 

جمعه های بی قراری .......شنبه های بی پناهی

 

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها ....

خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری..

 

روی ميز خالی من صفحه باز حوادث ...

 

در ستون تسليت ها نامی از ما يادگاری.....................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         فقط هر بار يه آه کشيدم  بعد به خودم نگاه کردم با خودم گفتم پسر تو تازه چند سالته اينا

 

رومی خونی بعد جلوی آينه ايستادم و باز آهی کشيدم و دوباره پرسيدم مگه چند سالته اينظور آه

 

می کشی جوابم را اينگونه دادم :  دوباره شعر رو خوندم و اين داستان همچنان تکرار شد ...

 

 

 

نمی دونم شايد آخرين نوشته باشد به وب لاگ ماه پيشونی نگاه کردم گفتم نه نمی دونم واقعا

 

سکوت و آرامش نصيب وب لاگ اميری ميشود يا نه اما بايد بگويم هميشه  غم ، درد  نام ديگر

 

 من است

 

 

جا داشت خيلی حرفا بزنم اما از تمام آنها می گذرم و باشد برای بعد اگر بعدی بود...

 

ديگه اينبار در پايان نوشته ام نمی نويسم :

 

فعلا ....امير(فاصله)...

 

می نويسم:

 

خداحافظ... (آيه ياس هم نخواندم ما که نتونستيم فاصله رو بکشيم ، فاصله  با وسعتش ما رو هم

 

 بلعيد ايشالا اگه امری بود و اين آخرين شماره نبود فاصله رو کمر شکن خواهم کرد)

 

و در پايان به دعای شما احتياجی مبرم دارم و ابتدايی ترين شعار و طولانی ترين شعار را فرياد

 

می زنم...

 

الله و اکبر. الله و اکبر...

 

 

لااله الالله.لااله الالله...

 

 

 

 



پنجشنبه، 13 آذر، 1382
فاجعه

قهر می کرديم به شوق آشتی....

ناگهان ديدم سرم آتش گرفت... سوختم خاکسترم آتش گرفت

چشم وا کردم سکوتم آب شد...چشم بستم بسترم آتش گرفت

در زدم ، کس اين قفس را وا نکرد.. پر زدم بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پريد...آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان ... دستهايم ..دفترم آتش گرفت.

 

گاه باران با آمدن ها می نوشت ...گاه عشق ، با غم و بغض و فجايع می نوشت

 

گاه سوی ديگر از روی غباری می نوشت... خيال رفتن و آرزوی هجرتم را می نوشت...

 

هميشه يک عامل وجود داره ما دارندگان وب لاگ شروع به نوشتن می کنيم.

 

و اين بار عامل نوشتن من مثل گريه های بی امان از:

آسمان بی هدف...

بادهای بی طرف..

ابرهای سر به راه ...

اين سقوط نا گزير..

اين هبوط بی دليل...

اين کوير کور و پير......

شايد همه همه شکوه از خودم بود ......

 

فاجعه ای مهمتر از سوالهايی بی جواب ...در پس يک اتفاق .... با همان سادگی ، اما مگو...

فاجعه از اين عظيم تر که می گذاريم بگذرد و می مانيم که می دانيم ماندنی نيست..

فاجعه ای که تصويرش بغض ، تعريفش اشک... تفسيرش آه.. ..::::!!!!

تو جرات داری از عشق خودت بنالی ؟!! من که خود را ساعت ها فراموش می کنم

 در پس فجايع ......

 

راستی عشق اينها چيه!!!!!!

 

دفتر مرا  ، دست درد می زند ورق ..

 

شعر تازه مرا درد گفته است ...

 

درد هم شنفته است.... پس در اين ميانه من از چه حرف می زنم!!؟

 

درد ، حرف نيست.... درد ، نام ديگر من است...من چگونه خويش را صدا کنم.!!؟؟....



شنبه، 1 آذر، 1382
In the name of god..

I wanted to start by hitting the keys and writing my weblog in Farsi, but this time I thought I shouldn't touch the key and just type in English, and since I saw there was someone close by whose English was pretty good and could help me if I had any problems, I just started to type...

Sometimes we shouldn't stay in our own worlds and we shouldn't repeat everything we have learned so easily, I wanted to create a change...

It is true that we are proud of being Iranians and we take pride in our Persian language, which is so precious to us, but we should not stay where we have been born forever, it is not such an art to stay in our own country. What is hard is to leave our own country behind and to keep on going...until we connect with our companion...and to continue until we have done so...

This world is such a strange and mixed up one, but once you listen hard enough you will understand that everyone says and wants the same thing, they are all looking for the justice that you can find in the Shiite religion of Imam Ali (aleyhe salam) and I am grateful to be a part of this group...

 In one of Eshgh Aleyhe Salam's weblogs, he questions the value of knowledge and riches and glory asking which is better. He answered in the bottom, that neither is better, the best is love. Yes, love.

 We buy knowledge and riches and glory; now some people buy knowledge and others go after riches, but everyone has love and compassion and they don't know that the strength behind the great revolution and this religion was this love and compassion that everyone had, and then they were both sold out by the same feelings for knowledge and glory...

We thought that we made the great revolution which was the event of the century, but did we ever think of the price we had to pay for it...?

 For a few days it has been showing Mr. Motahari's lectures and speeches where he says that we are all responsible...

And when he spoke to us, telling us we are all responsible, I felt a certain feeling from the depths of my spirit when he yelled with such a great feeling and force...

And yes, we are all responsible, but we do not do anything in light of the responsibility that we has been given to us. We should all open our eyes so that we can see the light of justice and see how everyone has closed their eyes and only see the inside of the dark homes that they have built with such care for themselves...

 To those of you who have not fully understood everything in this language, I apologize... I will not translate...

 It doesn't matter in what language, or where or what the circumstances are...only this:

 lonely at heart, traveling to you is a must....

 leaving everything behind to find you is a must...... 

so then from wherever, with grace, traveling is a must.------

 



جمعه، 9 آبان، 1382
نم نم بارون چشمات....گريه سبز شقايق...

بوی خون در کوچه ها آيد همی
 ياد يار مهربان آيد همی
 سفره های خالی از نان و نمک
 کو ندای خالص کنا  مهك
 امتی از نسل سفيانی به پا
 پس چرا بر می شدی ای مه لقا
 قبله تو عشق و مستي ؛ قتلگاه
 اين مشايخ قبله هاشان بر گناه
 گويمت از هفت رنگان مو به مو
 خرقه پوشان دغلكار دورو
سجده بر پست و رياست مي کنيم
 با خدا هم ما سياست مي كنيم
 كو نشاني كه شما  اهل دليد
 جملگي تان بر نماز باطليد
 مي چكد شك بر سر سجاده ها
 واي از روزي كه بر افتد پرده ها
 ما خدايان زيادي ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
 سجده بر مسجد حسينا مشكل است
 اين بنا از دل نباشد از گل است
 اين خسان با مال مردم زنده اند
 جملگی اندر نماز و سجده اند
 دم ز راه و رسم سلمان مي زنيم
 لاف اسلام و مسلمان مي زنيم
كاشكي از نسل سلمان مي شديم
 لحظه ای يک دم مسلمان ميشديم

 



چهارشنبه، 30 مهر، 1382
چه دشوار است پيمودن...

اولين چيز تنهاييه خب کاريش نمی شه کرد کسی نمی فهمه تورو ..عيبی نداره ميگذره تموم ميشه

 با يک روحيه... برای اينکه بگی آخره روحيه  هستی  و کم نمياری وارد اين تنهايی زيبا می

شوی رفتی تو دل اين تنهايی و حالا واردش شدی... می گذرد و می پيمايی ضربه ها را رد می

کنی غربت ها اونقدر نزديک و به هم پيوسته در حال سرعت  وارد صحنه زيبای هنرمندی تو می

 شوند که نمی تونی برگردی اما روحيه می دهی.... کم کم سعی ميکنی عادت کنی اما هيچ چيز

اين  تنهايی تکراری نيست که به مکررات اون عادت کنی به جز يه تکرار اونم بوی رفتن و

تکراری ترين صحنه و يادش و احساسش اينه : شوق پرواز ترس از پرواز... ....  اين بار تنهايی

 وقتی پيکره جسم تو می لرزونه که می بينی همش همش هجرت و بيماری و يک فاصله دور که

از عاشقت گرفتی و با نزديک شدن به هجرتت دلت باش می گيره برای کسی که عاشق تو هست

اون اسم تو رو گذاشت روح الله به تو خيلی حرف ها ياد داد يه چيز خوبی برای تو قرار گذاشت

که مسلمونا تو کتاب دينی دوم راهنماييشون اومده حديثش   ((انی تارک فيکم ثقلين کتاب الله و اهل

 بيتی))  يه زمونی اينو برای نمره حفظ کرديم و  حال که نگاه می کنم به گذشته و حال و آينده ام

 می بينم حرف بر سر اين نيم نمره سوال سر امتحان بود هنوز ما اولش هستيم همون جايی که

((چون دست خدا فشرد دستم را نظاره نمی توان شکستم را..... بر دشمن و آن چه هست بر من

نيست ، خزيان و غم و شکست بر من نيست...)) آری .... من دست خدا بر آستين دارم...........

 

 بر سينه ابر طبل می کوبم  تا گيسوی رعد را بر آشوبم........

نمی خواهم خبری بدم از آينده از گذشته از حال ميگويم حالی که تماشايی می باشد ... اين يه حس

 بود که با يک ساعت ياد آوری سالهای گذشته و آدم ها اومد و رفت و نوشتم اگه بخوام از خودم

و دلم و حرفی باشه ترجيح می دم....اينا رو بگم....:

آيينه روشن دل تنگت.... امروز من تو هر دو دلتنگيم .....بر شانه خاک آسمان رنگيم ....ای تير

مرا بگير در مشتت بنواز به ضربه سر انگشتت  ...امروز که راه عشق پر پيچ است  ..آنچه تو

می کنی درگر هيچم...........

 

آنکه سر در کوی او نگذاشته آزاده نيست

 

                                      آنکه جان نفکنده در درگاه او دلداده نيست

 

نيستی را بر گزين ای دوست اندر راه عشق

 

                                  رنگ هستی هر که بر رخ دارد آدم زاده نيست

 

راه و رسم عشق بيرون از حساب ما و توست

 

                                  آنکه هشيار است و بيدار است مست باده نيست

 

سر نهادن بر در او پا بسر بنهادن است

 

                                   هر که خود را هست داند پا بسر بنهاده نيست

 

سالها بايد که راه عشق را پيدا کنی

 

                                      اين ره رندان ميخانه است راه ساده نيست

 

خرقه درويش همچون تاج شاهنشاهی است

 

                                    تاجدار و خرقه دار از رنگ و بو افتاده است

 

 تا اسير رنگ و بويی ، بوی دلبر نشنوی

 

                                    هر که اين اغلال در جانش بود آماده نسيت...

فعلا امير(فاصله،هجرت)



پنجشنبه، 3 مهر، 1382
حلبچه

......................................حلبچه............................

اونقدر غريب ، بی صدا و آرام بود که اين ها همه بهانه ای بود برای نوشتن ...

نقطه چين های کنار حلبچه  هر کدام نشانگر کيلومترها فاصله از آن زمان است زمانی نه چندان

دور اما فراموش شده به طوری که فقط سالگرد آن چند برنامه ميگذارد و احساس ميکند حق آن

را ادا کرده...

 

بگذريم نه من در سن درک بودم نه شايد بهتره هيچی نگم تا  ارزش اون کم نشه...

 

اما آنها چه يادگاری گذاشتند؟ عکس های تکه تکه شده آنها ، يا عکس هايی که انسان را  به حيرت

 در می آورد ؟ يعنی فقط اينها برای ما مانده.......

 

اما اونقدر ميخوام داد بکشم تازه معلوم نيست آخرش خالی بشم اما نميتونم داد بکشم که بابا ميدونی

 چند تا زن و بچه و پير و جون رفتند کمتر از ۱۰ ثانيه...........

 

ميدونی بابا به خدا يک کم جا داره فکر کنيم فکر ...... ما خيلی مست شديم خيلی.........

راستی اينا قربانی چه بودند؟ صدام؟ زمانه؟ جنگ؟ انقلاب؟ اسلام؟ کفر؟ فکر کنيد قربانی کدوم

بودند اگرم هيچ کدوم پس قربانيه...؟؟؟؟

 

ما حلبچه ای نمی شناسيم پس منتظر منشين.حلبچه........

 

 



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

  RSS 2.0